بگذار باد موهایت را شانه کند و عطر گل ها تنت را لمس کند چرخی بزن ...اسمان را نگاه کن فردا باران همجون اشک فاصله بین من و تو را خواهد شست با هم خواهیم بود تا انتهای این راه روشن تا انتهای زمان
ای دوباره خالق من احساست می کنم که با اشک ها نظاره گر موج های افسونگر دریایی نشسته ای پشت آن پنجره مثل گلهای شمعدانی و به زیبایی افتادن یک ستاره ای احساست می کنم چرا که تو مرا دوباره خلق کردی باز نگاهت را بکوب بر صخرهای دلم تا دوباره بلرزد سکوت درونم برای دوباره دیدنت فاصله ها را خواهم کشت زمانیکه خورشید در انتهای دریا خاموش می شود در علفزارها ی بی انتها بغل درخت لیلی باش خواهم امد و تو را خواهم برد
در هوای ابری دل تصویر توست می بارد از ابر ها باران محبت وجاری می شود در کوچه های دل باد وحشی می دود در کوچه ها نجوا می کند روح طغیان کرده من همچون اختران بر اوج قله های برفی و انگاه... بی وقفه و تند برق چشمان تو همچون افتاب می درخشد بر رخ فردای من